...
منو ببخش ...
به خاطر همه چیز ممنون ...
برای همیشه خداحافظ ...
همیشه اینگونه بوده ...
همیشه اینگونه بوده است ، کسی را که دوست داری زود از دست می دهی .
پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود...فکر می کنی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد می توانی در کنارش باشی ، هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ، هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی .
همیشه اینگونه بوده است ، کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود و وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست ، هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی ، هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی .
همیشه اینگونه بوده است ، وقتی دور و برت پر است از نیلوفر پرپر ، خوابهای بی رویا و دست نیافتنی ، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، ناباورانه او را در کنارت نمی بینی ، فکر میکردی دست در دست او آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت ، هنوز پیراهن خوشبختی را کامل بر تن نکرده بودی ، هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر نخوانده بودی .
همیشه اینگونه بوده است ، او که میرود ، او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها هم فراموش می کنی ، از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید ... احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای ، احساس می کنی کلمات لال شده اند ، پلها فرو ریخته اند و چکاوک ها دیگر نمی خوانند .
راستی ، اگر او هنوز نرفته است ، اگر هنور باد همه شمع هایت را خاموش نکرده است ، اگر هنوز می توانی برایش غزلی از حافظ بخوانی ، قدر تک تک نفس هایش را بدان و به فرشته ای که میخواهد او را با خود به آسمان ببرد بگو : تو را به صدای چکاوک ها ، تو را به مهتاب و باران قسم میدهم { او را از من مگیر...}
افسوس که نيستی ...
شبي آرام اسـت و مــن
چـون هميشـه غـرق رويـايـت ...
اي سـراپـا همـه خوبـي ، همـه عشـق
همـه بـاران ، همـه يـاس ...
اي حضـور تــو ، حضـور بـاغها
اي كه عطـر بدنـت همچـو صـد جرعـه شـراب مسـت گردانـد مـن را
مـنِ عاشـق ، مـنِ ديوانهٔ تــو ، مـن بـي مي مسـت ...
كاش امشـب بـودي
مـن بـرايت حـرف دارم سالهـا
مـن تــو را مي خواهـم
مـن تــو را مي خوانـم
مـن فقـط بـا غـم تــو غمگيـنم
مـن فقـط گهگاهـي نيمـه شـب مي خوابـم
ورنـه هـر شب تنـها بـي تــو خوابـم هيـچ اسـت
كـاش يـک شـب و فقـط يك شـب زود
بـاز هـم گـرم حضـورت همـچو مــردي بـي بـاک
سـرد چشمانم را غـرق رويـا مي كـرد
امشـب شـراب تلـخ تـر از هـر شـب مـن اسـت
چـون نوش تــو همـيشه ز آن هـر مي گـرفت
زهـر شـراب كـاش مـرا تـا اذان صبح از پا در آورد
بخواب اي نازنـينم
مـهربـانم ...
دلـنشـينم ...
منـم مـن عاشقـت
آرام بـاش اي بهـترينـم
مـن اينـجا مسـتِ مسـتم
مسـت و بـي پروا ...
عطـش عشـق تــو امشـب در دل مي در شراب بي حضور تــو وجودم را كمـين كـرده
كـاش امشـب سـاقي لبـهاي تــو بـا گرمي دستـان تـو در دل ايـن مجـرم عاشـق كمي غوغـا بـه پـا مي كرد ...
مــن اينجا كنج زنـدان پـر عطش پـر عشـق يا ديوانـه ام ايـن را نمي دانـم
فقـط ميدانـم اي تنـها حضـور بـي حضـور
اي كه آغـشته بـه تــو دسـتان افكـارم
در ايـن دنياي پـر رنگ و رياي بـي نفس بي عشـق بـي پـرواز
بـا دل با نفـس با عشق با پرواز
تـــو را مــن دوســـت ميــــدارم
تو ميدانی ؟؟؟
نمي دانـم تــو ميداني ؟؟؟
دل مـن در هـواي ديدنـت بي تـاب گرديـد ، سراپاي وجـودم همچو شمع آب گرديـد
نمي دانـم تــو ميداني ؟؟؟
ز هجرت ، ديدگانـم همچـو دريايي زخـون گشتـه ، غم و دردم فزون گشته ؟؟؟
نمي دانـم تــو مي داني ؟؟؟
که مـن اينک درون بستـر خـود سخـت ميگريـم و از تـب در ميـان بستـرم
همچـو شمـع مي سـوزم ؟؟؟
نمي دانـم تــو مي داني ؟؟؟
که مـن اکنـون درون بستـر خـود بـا غـم هجـران هـم آغـوشم ، بـراي ديدن رويـت دو چشـم اشکبـارم را به روي مـاه مي دوزم و بـا او از غم و رنج درونـم راز مي گويـم
مـن اکنـون در فضاي خـاطرم پيچيـده عطـرِ جانِ فضـاي خـاطرات تــو
کنـون بـا خـاطرات عشـق شيرينت چـه زيبـا عالـمي دارم
هنـوز آواي تــو در گـوش جانـم سخـت مي پيچـد
نـگاه آشنايـت در نگـاهم گـرم مي خـندد و مي گويـد
دل ديوانـه ام امـشب بـا غـم وشـادي وعيـش وطـرب بيگـانه اسـت
مـن از دوري تــو چـون مرغـکي بي آشيان حيـران وسر گـردان و بار اندوهي افتـاده بردوشـم
کنــون تنها تو را خـواهم تــو را زيـرا :
تــو دنيــاي خـوش جــاويـد مـن هستــي
هميشه برای تو ...
امشـب ديـگر بـراي تــو مي نويـسم ...
آري تـو ، بـاز هم تـو ، فـقط تــو... بـراي تـو کـه آبـي تـريـنِ آبــي ها هستـي ... کـلامـم تلـخ اسـت ، روزگـار و قلمـم تلـخ تـر ...
هرچـه در دفـترم نوشتـم مشـق درد بـود ... امـا نـوبـت تــو کـه رسيـد ، شيـرينِ شيـرين
شـد ... اصـلا تــو يـک معمـاي هميشـه تـازه و شـيريني ، نـاشـناختـه ، دوسـت داشتـني مثـل عشـق ، مثـل بـاران ، مثل مهتـاب ، مثل دریـا ...
پـس خوشـا بـه حـال مـن کـه بـاز شـب از تــو و بـراي تــو مي نـويسـم ...
بـه تــو گفتـم ، نگفتـم ؟؟؟ ...
بـه تـو گفتـم منــو عـاشق نـکن ، دیـوونه میشـم
منـو از خـونه آواره نـکن ، بـی خـونـه میشـم
بـه تــو گفتـم ، نگفتـم ؟؟؟؟؟
خطـر کـردی ، نتـرسیـدی ... منـو دلـداده کـردی
تـو کـردی ، هـر چـه کـردی ... بـا ایـن ساکتِ افتـاده کـردی
دیـگه از کوچـهٔ مـن راه بـرگشت هـم نـداری
منـم دوسـت و دشـمن ، کـسی جـز مـن نـداری
بـه تــو گفتـم ، نگفتـم ؟؟؟
نگفتـم دل مـن بـی اعتبـاره ؟!
اگـه عاشـق بشـه ، پـروا نـداره ؟!
نمیفـهمه خـطر، ایـن مرغ بـی دل
قفـس میشـکنه میـره تـا ستـاره
بـه تــو گفتـم ، نگفتـم ؟؟؟؟؟
بـه تـو گفتـم اگـه مستـم کنـی ، مثـل پـرنـده
دیگـه از مـن نپـرس مستیهٔ عاشـق چـون و چـنده؟
چنـان دل سـوختـه میـزنم بـه اسمـت زیـر آواز
کـه آوازیــه مـن ، راه فـرارتـو ببنــده
بـه تــو گفتـم ، نگفتـم ؟؟؟؟؟
عشق يعنی ...
عشـق یعنـی ... مستـی و دیـوانگی
عشـق یعنـی ... بـا جـهان بیگانـگی
عشـق یعنـی ... شـب نخـفتن تـا سـحر
عشـق یعنـی ... سـجده ها بـا چشـم تـر
عشـق یعنـی ... سـر بـه در آویختــن
عشـق یعنـی ... اشـک حسـرت ریختـن
عشـق یعنـی ... در جـهان رسـوا شـدن
عشـق یعنـی ... مست و بی پـروا شـدن
عشـق یعنـی ... ســوختن و ســاختن
عشـق یعنـی ... زنــدگی را بـاخـتن
عشـق یعنـی ... انتــظار و انتــظار
عشـق یعنـی ... هرچـه بینـی عکس یـار
عشـق یعنـی ... دیـده بـر در دوخـتن
عشـق یعنـی ... در فـراقش سوخـتن
عشـق یعنـی ... لحظـه هـای التهــاب
عشـق یعنـی ... لحظـه هـای نابِ ناب
عشـق یعنـی ... سـوز نـی های شبـان
عشـق یعنـی ... معـنی رنگـین کمـان
عشـق یعنـی ... شـاعری دل سوختـه
عشـق یعنـی ... آتشــی افـروختـه
عشـق یعنـی ... بـا گـلی گفـتن سـخن
عشـق یعنـی ... خـون لالـه بـر چـمن
عشـق یعنـی ... شعـله بـر خـرمن زدن
عشـق یعنـی ... رسـم دل بــر هـم زدن
عشـق یعنـی ... یـک تیمـم ، یـک نمـاز
عشـق یعنـی ... عالــمی راز و نیــاز
عشـق یعنـی ... بــا چـکاوک پـر زدن
عشـق یعنـی ... آب بــر آذر زدن
عشـق یعنـی ... چــون محـمد پــا بـه راه
عشـق یعنـی ... همچـو یوسـف قعـر چـاه
عشـق یعنـی ... بیســتون کنـدن بـه دست
عشـق یعنـی ... زاهـد ، امـا بـت پـرست
عشـق یعنـی ... همچـو مـن شیـدا شـدن
عشـق یعنـی ... قطـره و دریـا شـدن
عشـق یعنـی ... یـک شقایـق غـرق خـون
عشـق یعنـی ... درد و محنـت در درون
عشـق یعنـی ... یـک تبلــور ، یـک سرود
عشـق یعنـی ... یـک سـلام ، یـک درود
عشق آمــدنی بــود ، نـــه آمـوختـنی
عشقمان ادامه خواهد داشت ...
هرشب در رویاهایم
تو را مي بينم
و احساست ميكنم
اينگونه تو را شناختم
پس اينگونه بمان...
و عليرغم جاده هاي دور
و فاصله اي كه بين ماست
بيا و خودت را به تماشا بگذار
نزديك یا دور، هركجا كه باشي
ايمانم را از دست نخواهم داد
اگر چه شبها بسيار تاريكند و سخت
ولي ادامه خواهم داد...
عشق تنها يكبار براي هركسي مي آيد
براي تمام عمرش
و نخواهد رفت تا ما برویم
عشق همان بود كه با تو ورزيدم
و از آن پس بدان آويختم، تا هميشه...
تو اينجا هستي
اينجا در قلب من
و قلب من ادامه خواهد داشت...
اگر تو نبودی ...
اگر تو نبودی ، عشق به چه کار می آمد و بهشت را شب و روز برای که می آراستند ؟
اگر تو نبودی ، هیچ کلمه ای به دنیا نمی آمد و شاعران لب به سخن نمی گشودند .
اگر تو نبودی ، دلها در پستوی فراموشی و در شبستان خاموشی می پوسیدند .
اگر تو نبودی ، من همچنان در کوچه های بی مهتاب تنها می ماندم .
اگر تو نبودی ، چه کسی دلتنگی و انتظار را به من می آموخت و کدام دست موهایم را شانه می زد ؟
اگر تو نبودی ، چه کسی خورشیدها را در سینه ام می کاشت و الفبای دوست داشتن را بر زبانم می گذاشت ؟
اگر تو نبودی ، چه کسی مرا با پروانه های عاشق و مهربان آشنا می کرد؟
اگر چشمهای تو نبود ، اگر دستهای تو نبود ، اگر آواز نرم تو نبود ، اگر لبخند تو نبود ... بند بند تنم از هم می گسست
تو بودی که با باران و رنگین کمان برایم جامه دوختی و رویاهایم را در آغوش گرم خود جا دادی .
تو بودی که دست مرا در دست فرشتگان گذاشتی و به آنها گفتی که حتی یک لحظه از من جدا نشوند .
اگر تو نبودی ، اگر تو را نمیدیدم ، اگر تو را نمیشناختم ، این چشمها و دلم به چه کار می آمد؟
دوستـت دارم ...
اگـر بـاران بـودم آنـقدر مي بـاريـدم تـا غبـار غـم را از دلـت پـاک کـنم
اگـر اشـک بـودم مثـل بـاران بـهاري بـه پايـت مي گـريـستـم
اگـر گـل بـودم شـاخه اي از وجـودم را تـقديم وجـود عزيـزت ميکـردم
اگـرعشـق بـودم آهـنگ دوسـت داشـتن را برايـت مينـواختـم
ولـي افـسوس کـه نـه بارانـم نـه اشـک نـه گـل و نـه عشـق
امـــا هـر چـه هسـتـم
دوســــتـت دارم
معما ...
تـن رود همهمـهٔ آب
مـن پـر از وسـوهٔ خـواب
واسـه رویـای رسـیدن
مـن بـی حوصـله ، بـی تـاب
میـون بـاور و تـردیـد
میـون عشـق و معمـا
بـا تــو هـر نفـس غنـیمــت
بـا تــو هـر لحظـه یـه دنـیا
بـا تـو پـر شـور و نشـاطم
تــوی هیـاهوی نگاتـم
تــو یـه آغـاز قشنـگی
مـن تـو آهنـگ صـداتم
مثـل خـنده رو لباتـم
مثـل اشـک رو گونـه هاتـم
تــو رو میبـوسمُ انگـار
شـاعرِ شعـرِ چشاتـم
دشـت پونه هـای وحشـی
رنـگ التمـاس و خواهـش
مـوج خاکـستری بـاد
شـعلهٔ گـرم نـوازش
بیـا گـل واژهٔ عشقــو
بــا تـو هـم صـدا بخونــم
تـــــو رو دوسـت دارمــو ... ای کــاش تــا ابــد بــا تـــو بمـونــم
با تو ...
همیشــه از نـگاه تــو ، از تــو عبـور میکـنم
از اینـکه عاشـق تــوام ، حـس غــرور میکـنم
دوبـاره بـا سـلام تــو ، تــازهٔ تـــازه میشـوم
بــا نفـس سـادهٔ تــو ، غـرق تـرانـه میشـوم
بـا تــو ستـاره میشـوم ، بـا تــو ستـاره میشـوم ، بـا تـو ستـاره میشـوم
از سایـه های ملتهـب همیشـه می گریخـتم
با رفتـن تـو هـر نفـس ، بغـض دوبـاره می شـوم
نـاجیِ شـام شوکـران ، بــا دل عاشـقم بمــــان
به حرمت حضـور تــو ، چـون تــو یـگانه می شوم
خانه به خانه دیدمت ، همچو فسانه دیدمت
خانه به خانه دیدمت ، همچو فسانه دیدمت
بـا تــو ستـاره میشـوم ، بـا تــو ستـاره میشـوم ، بـا تــو ستـاره میشـوم
من به خاطر تو ... تو به خاطر من ...
با تو در عالم خیال تنها مانده ام
گاه تو را می بینم که از کنار خانه من می گذری
آیا دنبال من می گردی ؟؟؟
این را می توانم در چشمانت ببینم ، این را می توانم در لبخندت ببینم
تو تنها آرزوی من هستی و آغوشم فقط برای تو گشوده است
خودت خوب می دانی که خیلی دوستت دارم ، اما
باز هم میخواهم بگویم :
دوستت دارم
آرزوی من دیدن تو در یک شب مهتابی ست ...
آرزوی من راه رفتن با تو زیر بارون ست ...
آرزوی من این است که بارها و بارها به تو بگویم که چقدر دوستت دارم
قلبم همیشه از عشق تو لبریز است
تنها می خواهم بدانی که دوستت دارم
هر چقدر هم دوری تو سخت باشد ترسی ندارم
تو تنها کسی هستی که اشکم را می بینی
ولی وقتی به چشمان تو نگاه می کنم
میبینم که ارزش چنین فداکاری را دارد
تو را احساس می کنم
درک می کنم
و تو آن کاری را می کنی که می خواهی و
به خاطر من ادامه می دهی و ادامه می دهی
و من به خاطر تو ادامه می دهم ، ادامه می دهم
ما به خاطرهم ادامه نــــــــــــــــمی دهیم
ادامـــــه نـــــــمـــــی دهـــــیم
سینهٔ گرداب ...
همـرنگ گــونه هـای تـــو مهتـابـم آرزوسـت
چــون بـادهٔ لـب تـــو می نـابم آرزوسـت
ای پـرده پـرده چشم تـوام بـاغ های سبـز ،
در زیـر سایــهٔ مـژه ات ، خـوابـم آرزوسـت
دور از نگاه گـرم تــو ، بـی تـاب گشتـه ام
بـر مـن نگـاه کـن ، کـه تب تـابم آرزوسـت
تـا گردن سپیـد تــو گـرداب رازهاسـت
سرگـشتگی بـه سیـنهٔ گردابـم آرزوسـت
تـا وا رهم ز وحـشت شـب های انتظـار
چـون خندهٔ تــو مهـر جهانتـابم آرزوسـت
تنها به خاطر تو ...
به چشمان من نگاه کن،خواهی دید
که برای من چه باارزشی
درون قلب خودت جستجو کن
درون روحت را جستجو کن
و وقتی مرا در آنجا یافتی دیگر جستجو نخواهی کرد
به من نگو ارزش تلاش کردن را ندارد
نمی توانی به من بگویی که ارزش فدا شدن را ندارد
خودت میدانی حقیقت دارد
که هر کاری که میکنم تنها به خاطر توست
به قلب من نگاه کن ، خواهی فهمید
که هیچ چیزی برای پنهان کردن ندارم
مرا همان طور که هستم قبول کن
زندگیم را از آن خودت کن
تمام زندگی ام را به پای تو فدا خواهم کرد
خودت میدانی حقیقت دارد
که هر کاری که میکنم تنها به خاطر توست
هیچ عشقی مانند عشق به تو نیست
و هیچ کس دیگری نمیتواند از من عاشق تر باشد
همیشه و در همه حال
اگر تو نباشی ، دنیا بی معنی است
آه ، نمیتوانی به من بگویی که ارزش تلاش کردن را ندارد
به خاطر تو می جنگم
، به خاطر تو دروغ می گویم
خودم را به خطر می اندازم ، بله به خاطر تو جان میدم
خودت میدانی حقیقت دارد
که هر کاری که میکنم تنها به خاطر توست
